در ميان انبوه زبالههای شهر، گلهای وحشی می رويند و جانوران پرسه می زنند، اما فقط شازده آشغال به آنها توجه می كند. او به جانوران غذا می دهد و راههای جديدی برای استفاده از چيزهايی كه مردم دور انداختهاند، پيدا می كند. سرانجام روزی فرا می رسد كه ديگر كاميونها در آنجا زباله خالی نمی كنند و شازده آشغال دوباره جايی از آن خود دارد.