روزی و روزگاری، در شهر کوچکی پیرمرد خیاطی زندگی می کرد که همه، باباقاسم صدایش می زدند. خیاط پیر، دکانش نزدیک گورستان شهر بود. او هر روز به دکانش می رفت و خیاطی می کرد. کار و بارش هم بد نبود. هر وقت کسی می مرد و جنازه اش را به گورستان می بردند، از جلوی مغازه او رد می شدند و...