محمد آرام آرام در بازار قدم می زد. توی فکر بود. نمی دانست چه کار باید بکند. جلوی یک لباس فروشی ایستاد. مردی در حال خریدن لباس برای پسر کوچکش بود.پیراهن بلند سفیدی را انتخاب کرد، اما کودک آن را دوست نداشت، با دست پیراهن بنفشی را نشان داد که بر دیوار آویزان بود.