روبه روی آینه ایستاد مو و ریش بلندش را آهسته شانه کرد. دختر نوجوانش را از توی آینه دید. پیراهن تازه و زیبایی برایش آورده بود.صفوان خندید. رو به دخترش کرد و گفت: آفرین! همین پیراهنم را می خواستم. پیراهن تازه اش را پوشید به خودش عطر زد. در همین موقع همسرش به اتاق آمد.