در آن سال های کودکی، این گونه می اندیشیدیم که پیرزن در آخرین دیدار، هیچگاه ندانست که من دیگر باز نخواهم گشت، ولی با گذشت سالها، دانستم که او وقتی دو دست کوچک خود را بالا گرفت و به من لخندی زد، میخواست به من بگوید، قاسم جان میدانم که دیگر باز نخواهی گشت.