حنانه جیغ کشید. مامان که توی آشپزخانه بود، گفت: یا خدا!! چی شده؟ با سرعت دوید توی اتاق بچهها. دید که حامد با ترس کنج اتاق ایستاده و حنانه هم در حالی که کتاب در دستش بود، داشت با حامد دعوا میکرد. تا مادر را دید، با گریه گفت: ببین مامان، حامد کتابم را پاره کرده و...