روزی روزگاری حضرت عزیر (ع) از بیابانی می گذشت. او سفری دراز در پیش داشت و باید روزهای زیادی را در راه می گذراند. عزیز از دور روستایی دید. خوش حال شد و با خود گفت: خدا رو شکر که بالاخره به یک آبادی رسیدم. شادمان به طرف روستا رفت. وقتی به روستا رسید، هیچ صدایی نشنید و...