اژی اژدها و قوری قورباغه داشتند کنار رودخانه، دنبال مامان بابایشان می گشتند. اینقدر زود ناامید نشو، اژی! من می دونم دیگه پیدا نمی شن. یکدفعه قوری، آن جلوترها، چیزی را دید که زیر نور خورشید برق می زد. هی اون چیه اژی؟ نکنه یه نشانه است؟ دوباره که ناامید شدی و...