«از قبیلهی باران» زندگینامهی داستانی شیخ مرتضی زاهد است که با روایتی شاعرانه و آمیخته به خیال و رویا خواننده را به دنبال خود میکشاند. روضهخوانی ساده و بیآلایش که رمز محبوبیت و تاثیر کلامش، معمایی غریب را در ذهن قهرمان قصه شکل داده است بریدهای از کتاب از قبیله باران «با احتیاط از پلههای سنگی پایین میآمد. مثل اینکه با کف پایش حیاط را لمس کند، پا بر زمین میسایید و نیم قدم نیم قدم، به آهستگی گام برمیداشت. نزدیک حوض که رسید، عبا را از روی دوشش برداشت و با دقت آن را تا کرد. سکوی سنگی کنار حوض را با دست لمس کرد و عبا را با احتیاط روی آن گذاشت. آستین پیراهن بلندش را تا آرنج بالا زد. کلاه نخی سفیدرنگی را که بر سر داشت، آنقدر عقب برد که پیشانی بلند و سر کممو و گلَفش به وضوح آشکار شد. سرش را بالا آورد و صورتش را مقابل گرمای کمرمق تابش صبحگاهی خورشید گرفت. اشعههای نورانی خورشید را که روی پوست صورتش احساس کرد، رخوتی شیرین و سُکرآور در رگهایش دوید. روبهطرف قبله برگرداند و زیر لب زمزمه کرد: یا دلیل المتحرین، یا غیاث المستغیثین!»